نام داستان: "من نمي توانم با هيچ کس دست بدهم." تايپ:دوشنبه 14 آذر هشتاد و چهار .................................................................................... مقدمه:نيمي از اين داستان حقيقي ست و نيمه ديگرش زاده تخيل. سودا www.voodka.blogfa.com .............................................................................. هميشه دستکش مشکي بر دست دارم. و هيچ وقت با هيچ آدمي دست نمي دهم.دستکشم خيس است.داستان از اين قرار است که .............. سايه ام را زير بغلم زده بودم. گامهاي بلند بر ميداشتم. گاهي هم چند قدم در ميان ميپريدم. هر ده دقيقه يک بار به زمين ميخوردم. بلند ميشدم. لباسهايم را ميتکاندم. ودوباره از نو. ويترين مغازه ها را تماشاميکردم. پيرمردي با دندانهاي زرد وتهوع آورولبهاي بينهايت باريک که آدم را به اين فکر وا ميداشت که چگونه لبهايش روي هم مي آيند.به نظرم هميشه از هم دور بودند.. تنگ شيشه اي بزرگي گوشه خيابان گذاشته بود.. توي تنگ هزاران ماهي بود. ماهي هايي به اندازه يک نوزاد آدم. پيرمرد ريش تنکش را مي خاراند.. ايستادم و چند ساعت محو تماشاي ماهي ها بودم. فکر کردم بايد پولم براي خريد يک ماهي کم باشد.. پيرمرد گفت:نه کم نيست.کدام را ميخواهي؟ نمي دانم چرا از اين که فکرم را خوانده بود حيرت نکردم. دوباره تماشا کردم.يک ماهي بود به رنگ خاک. آقا...اونو ميخوام.اون که رنگ خاک هست. پيرمرد پاکتي برداشت.دستش را در تنگ کرد.. ظرف يک چشم به هم زدن ماهي را بيرون آورد. تعجب کردم که چرا ماهي در دستش ليز نخورد.. ماهي را در پاکت رها کرد.. در کيفم را باز کردم و کل پولي که همراهم بود رو کف دست پيرمرد گذاشتم. از برخورد دستم با دست زبر پير مرد چندشم شد.. حالت تهوع عميقي در جانم چنگ انداخت. ماهي اين قدر سنگين بود که مجبور شدم روي کولم بگذارمش. راه ميرفتم.گاهي مي پريدم.سنگيني بيش از حد ماهي شانه هايم را اذيت مي کرد.. کوچه ها را گذشتم.به خانه رسيدم. ماهي تا حالا بايد مرده باشد.. من عاشق خوراک ماهي سرخ شده هستم.. ماهي را روي سکوي آشپزخانه گذاشتم.تکاني خورد و افتاد روي زمين.ن مي دانم چرا نميميرد.. حداقل يک ساعت است که از آب بيرون آمده. مرتب دهانش را باز و بسته ميکرد و دمش را تکان ميداد.. گفتم در آب بيندازمش.بعد خنده ام گرفت. آخر ماهي به اين بزرگي را کجا نگه دارم. يک سيني آوردم.ماهي را کف سيني گذاشتم. به حال خودش رهايش کردم تا بميرد.سيگاري ازپاکت بيرون آوردم. آتش زدم.وبه رقص دود در هوا خيره شدم. وقتي برگشتم ماهي هنوز زنده بود.. به شدت تکان ميخورد.. يک کارد قديمي دسته چوبي داشتم.گشتم دنبالش.آهان. پيدايش کردم. تيزش کردم. اومدم سراغ ماهي. ماهي هنوز هم به شدت تقلا ميکرد.. لبه تيز چاقو را روي سر ماهي گذاشتم. وبا آن دستم تنه اش را محکم چسبيدم.چاقو را حرکت دادم. ماهي بيشتر تکان خورد.طوري که از دستم رها شد و روي زمين افتاد.. برداشتمش و دوباره توي سيني گذاشتمش.چاقو را با تمام قدرتم تکان دادم. خون کف سيني و قسمتي از ميز را پر کرد.. ماهي يک لحظه آهي کشيد.. ماهي که صدا ندارد.اما من صداي آه خفيفي را شنيدم. قسم ميخورم. چندشم شد..دستام پر از خون بود.. سرش را کامل از بدنش جدا کردم.باله هايش را هم جدا کردم. با اين که بدنش دو تکه شده بود باز هم هر قسمت به طور جداگانه تکان ميخورد.. نمي دانستم لامصب چرا نمي ميرد.. چاقو را کشيدم روي شکمش.و يک چاک دادم.امياءواحشا اش را خارج کردم. خون روي دستام دلمه بسته بود.. نيم ساعت طول کشيد تا کاملا فلس هايش را پاک کردم. و تکه تکه اش کردم.سيني را بردم زير شير آب که خون ها رو بشورم. سر ماهي رو که زير آب سرد گرفتم.تکان خورد.. از دستم افتاد توي ظرفشويي.حرکت کرد.. چرخي زد..ترسيدم. از آشپزخانه آمدم بيرون. دستهام از خون پر بود.. خون تازه بود.انگار که جايي از دستم بريده باشد..بر گشتم به آشپزخانه. ماهي هنوز در آب تکان مي خورد.. سر ماهي را از ظرفشويي بيرون آوردم.گذاشتمش توي سيني. تمام تکه هاي ماهي را در کيسه زباله ريختم وگره زدم و پرت کردم در سطل آشغال. دستانم را زير شير آب گرفتم.پاک نميشود.. منصرف شدم. خيلي خسته بودم.خوابم برد.. فرداکه بيدار شدم از آن چه که ديدم حيرت کردم. خون روي دستهام تازه بود.. باز دستانم را شستم.پاک نشد.. انگار دستم پوست نداشت و يکپارچه خون بود.. هيچ وقت خون روي دستهام پاک نشد و هميشه تازه است. مجبورم دستکش مشکي به دست کنم.اکثر اوقات دستکش خيس ميشود.. با هيچ آدمي نمي توانم دست بدهم.هميشه دستکش مشکي بر دست دارم. پايان